تبليغاتX

دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه! هر چه بیشتر بمونی ، رفتن سخت تر می شه. و اگه رفتی جای پاهات برای همیشه به جا می مونه *´¨`*•.¸¸.•*´¨`* عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست ، عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هیچوقت نداند که چرا خیس نشد !! *´¨`*•.¸¸.•*´¨`* ما را یک دل از خوبان جدا نیست.....ولی صد حیف خوبان را وفا نیست.....به خوبان دل سپردن کار سهل است.....ز خوبان دل بریدن کار مانیست *´¨`*•.¸¸.•*´¨`* زیباترین خط منحنی دنیا لبخندیه که بی اراده روی لبهای عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم

قاصدک
   
     
 
 
 

پادشاهی طهمورث دیو بند

ز هــر جـــای کــوته کـنــم دسـت دیـــو...............کـــه مــن بــود خـواهــم جهان را خدیـو

دست دیو را از هر جایی کوتاه خواهم کرد ، که من در جهان فرمانروا هستم

هـــر آن چــیـــز کــانــدر جهان سودمنـد...............کــنــم آشــکـــــارا ، گــشــایـــم ز بـنــد

هر چیزی که در جهان مفید و سودمند باشد ، کشف می کنم و از بند رها می کنم

پس از پشت میش و بره ، پشم و موی...............بــــریــــد و بـــه رشـــتــن نـهادنــد روی

پس از آن از پشت بره ومیش ، پشم و موی آنها را جدا کرد و به کار ریسیدن نخ مشغول شد

بـه کوشش از آن ، پوشش آمد به جای...............بـــه گـسـتــردنــی بـُد هـم او رهـنـمای

با سعی و کوشش بسیار ، لباس و جامه را بوجود آوردند و نیز فرش و گستردنی ها را از

نخ تهیه کردند

ز پـویـنــدگــان هــر کــه بــود نـیــــک رو...............خـورش کــردشـان سـبـزه و کـاه و جــو

برای غذای حیواناتی که برای کار و حمل و نقل استفاده می کردند ( مثل اسب و شتر

و گاو ) سبزه و کاه و جو اختصاص داد

رمــنــــده ددان را هـــمــــه بــنـــگــریـد...............ســیــه گــوش و یــــوز از مـیــان بـرگزید

به حیوانات وحشی نگاه کرد و از میان آنها سیه گوش (جانوری که پیشاپیش شیر می آید)

و یوزپلنگ را انتخاب کرد

بــه چـــاره بـیــاوردش از دشــت و کــوه...............بــه بـنــد آمــدنــد آنـکــه بــُد زان گــروه

با راه و حل و روش هایی آنها را از دشت و کوه آوردند و به بند کردند

ز مــرغــان هــم آنـکــه بـد و نـیـک ساز...............چــو بـــاز و چـــو شــاهـیــن گردن فــراز

از میان پرندگان ، آنهایی که بخوبی پرواز می کردند و خوب بودند ( مثل باز و شاهین ) را...

بـیـــــاورد و آمــوخــتـنـشـــان گـــرفـــت...............جـهــانــی بـــدو مــانــده انـدر شـگـفـت

... رام کرد و به آنها شکار کردن آموخت. مردم از این کارهای او د ر شگفت و تعجب بودند

بــفــرمــودشـــان تـــا نـــوازنــــد گــــرم...............نــخــوانــنــدشـــان ، جـز بــه آواز نــــرم

به مردم گفت که از آنها بخوبی مراقبت کنند و آنها را جز با صدایی ملایم و خوش صدا نکنند

چـــو ایـن کـرده شـد ، ماکیـان و خروس...............کــجــــا بــرخــروشـــد گـه زخــم کـوس

بعد از آن مرغ و خروس را که در هنگام طلوع آفتاب خروش می کند را...

بـیــاورد یـکــســـر ، چــنـان چون سزیـد...............نــهــفــتـــه هـــمـــه سـودمـنـدی گـزید

...پرورش داد و نگهداری از آنها را به مردم توصیه کرد. و از میان راز های نهفته ی جهان ،

تمام سودمندی ها را پیدا کرد و انتخاب کرد

چـنـیـن گــفـــت ، کـیـن را نـیایش کنیـد...............جـهـــان آفــریــن را ســتــایــش کــنـیــد

طهمورث چنین گفت باید خداوند جهان آفرین را پرستش کرد و با او راز و نیاز کرد

کـه او دادمـــان بـــــر ددان دســتــگـــاه...............ســتـایــش مـــر او را کــــه بـنــمــود راه

چون که او ما را بر حیوانات وحشی مسلط کرده و باید او را ستایش کرد ، زیرا او راه درست

زندگی کردن را به ما آموخته

مــر او را یــــکــــی پـاک دسـتـــور بـــود...............کــه رایـــش ز کــــردار بــــد دور بـــــــود

طهمورث وزیری پاک سرشت داشت که رای و نظر او از بدی ها دور بود

خُـنـیـده بـه هر جای و "شیداسپ" نام...............نـــــزد جـــز بـه نـیـکـی به هر جای گام

نام او " شیداسپ " بود و به هر جایی مشهور و پسندیده و به قصد خیر و نیکی به هر جایی

قدم می گذاشت

ز خــوردن هــمـــه روز بـــر بــسـتـه لب...............بــه پــیـــش جــهــانــــدار بـر پــای شب

او همواره روزه بود و شب را با راز و نیاز با پروردگار به صبح می رساند

هــمــان بـر دل هـر کسی بـوده دوست...............نــمـــاز شــب و روزه ، آئـــیـــن اوســت

او با هر کسی مهربان و دوست بود و روزه و نماز شب ، رسمی است که او ( شیداسپ )

نهاده است

ســـــر مــــایــــه بــُد اخــتــر شـــــاه را...............وزو بــنـــد بـــدجـــــــان بــــــدخــــواه را

او برای شاه ( طهمورث ) مایه ی افتخار بود و بخاطر او بدی ها از شاه دور بودند

هــمـــه راه نـــیـــکــی نمودی بـه شـاه...............هـــم از راســتـــی خــواسـتــی پـایـگاه

او همیشه راه نیک را به شاه نشان می داد و حرف های او سرشار از راستی و صداقت بود

چــنـــان شـــاه پــالـــوده گشت از بدی...............کـــــه تـــابــیـــد ازو فـــــره ایــــــــــزدی

به علت حضور "شیداسپ" ، شاه از هر گونه بدی پاک گشت و نور ایزدی بر او تابید

چــو دســتـــور بـــاشـــد چـنـیـن کاردان...............تــــو شــــــه را هنــر نـیـز بـسیـار دان

هنگامیکه وزیری اینچنین کاردان باشد ، شاه نیز دارای هنر های بسیار می شود و در کار خود

موفق می شود

بــرفـــت اهــرمـــن را به افسون ببست...............چـــو بـــر تــیـــز رو بـــارگی بـر نشست

طهمورث به فر خدایی به جنگ اهریمن رفت و به تدبیر و افسون او را به بند کشید و او را

مثل اسبی تند رو مرکب خود قرار داد

زمـــان تــا زمـــان زیـنـش بــرسـاخـتــی...............هـــمــی گــرد گـیـتـیـش بـــر تـاخــتــی

او بر زین اهرمن سوار شد و به هر سو تاخت

چــو دیـــوان بـــدیـــدنـــد کـــــــردار اوی...............کــشـیــدنــــد گــــردن ز گـــفـتــــار اوی

هنگامی که دیوان اینچنین دیدند ، از فرمان او سرپیچی کردند

شــــدنـــد انــجــمــن دیــو بـسـیـار مــر...............کــــه پــــردخــتـــه مـــانـــد ازو تــــاج زر

آنها گروهی بسیار بزرگ فراهم کردند و قصد کردند که تاج زر را از طهمورث بگیرند


در این قسمت فردوسی به داستان زندگی طهمورث اشاره کرده است.

او سعی کرد جهان را از بدی ها پاک کند و چیز های مفید و سودمند را در جهان کشف کند.

او از پشم بره و میش نخ ریسید و توسط آن جامه و کف پوش تهیه کرد.

حیوانات اهلی را پرورش داد و حیوانات وحشی را در بند کرد.به پرندگان وحشی مثل باز و

شاهین شکار کردن آموخت و مردم را به نگهداری از آنها سفارش کرد.

طهمورث مردم را به ستایش و پرستش خداوند می خواند زیرا معتقد بود این خداوند است

که راه درست زندگی کردن را به آنان آموخته و نعمت هایش را در اختیار آنها قرار داده است.

او وزیری پاک سرشت داشت که " شیداسپ " نام داشت که روزه می گرفت و نماز شب

می خواند.

او با خوی نیکی که داشت ، طهمورث را به انجام کار های نیک و داشتن رفتار نیک پند

می داد. به همین دلیل همورث از هر گونه بدی پاک شد و خداوند به نظر لطف خود به او

نگاه کرد. او با قدرتی که خداوند به او داده بود به جنگ اهریمن رفت و اهریمن را مانند

مرکبی برای خود انتخاب کرد و بر او سوار می شد و به هر جا می تاخت .

وقتی دیو ها این رفتار طهمورث را دیدند ، تصمیم گرفتند بر علیه او قیام کنند و تاج پادشاهی

را از او بگیرند.

 
 
   |    نوشته شده توسط قاصدک
 
 
 

بنیاد نهادن جشن سده

یـکـی روز شـاه جــهــان ســـوی کــــوه...............گــذر کـــرد بــا چــنــد کــس هـم گــروه

یک روز هوشنگ ، پادشاه جهان با چند نفر از یارانش از کنار کوهی عبور می کردند

پـــــدیـــد آمــــــد از دور چــیــــــزی دراز...............ســیـــه رنـــگ و تــیـــره تـن و تـیــز تـاز

ناگهان مار سیاه و قوی و دراز اندامی به سرعت از دور نمایان شد

دو چشم از بر سر ، چو دو چشمه خون...............ز دود دهــــانـــش جـهــان تــیــره گـــون

دو چشم او مانند دو چشمه ی خون قرمز رنگ بود و از دهانش دود تیره رنگی بیرون می آمد

نــگـــه کــرد هـوشنــگ بـا هوش سنگ...............گــرفـتش یـکی سنگ و شد پیش جنگ

هوشنگ ، با هوش و ذکاوت به سنگ نگاه کرد و سنگ را در دست گرفت و به جنگ مار رفت

بــه زور کــیـــانــــی بــیــازیـــد دســــت...............جـهــانــســوز مار ، از جــهـانجـو بجست

با قدرت و زور کیانی سنگ را به طرف مار پرتاب کرد ، ولی مار با چالاکی فرار کرد

بــر آمــد بــه سنـگ گـران ، سنگ خورد...............هم آن و هم این سنگ بشکسـت خورد

سنگی که هوشنگ پرتاب کرده بود ، به سنگ بزرگی برخورد کرد و هر دو سنگ به تکه های

ریزی شکسته شدند

فــروغــی پــدیــد آمــد از هـر دو سنــگ...............دل سـنــگ گـــشـــت از فــروغ آذرنـــگ

از برخورد این سنگ ها جرقه هایی ظاهر شد و سنگ از آن جرقه ها آذرنگ شد

نـشــد مـــار کــشــتــه ولــیـــکــن ز راز...............پــدیـــد آمــد آتــش از آن ســنــگ بــــاز

آن مار کشته نشد ، ولی راز پدید آمدن آتش از آن سنگ آشکار شد

هــر آنــکــس کــه بـر سنــگ آهـن زدی...............ازو روشـــنــــــائــــی پـــدیــــد آمـــــدی

از آن پس هر کس که با آهن به سنگ ضربه می زد ( برخورد دو سنگ خارا ) ، از آن

روشنائی و آتش بوجود می آمد

جــهـانـــدار پــیــش جـــهـــان آفـــریـــن...............نــیـــــایـــش هـمـــی کرد و خواند آفرین

جهاندار (هوشنگ ) در نزد پروردگار یکتا نیایش کرد و نزد او سپاس گفت

کــه او را فـــروغــی چــنـیــن هدیـه داد...............هـمــیـــن آتـــــش آنــگــــاه قـبــلـه نهاد

که به او چنین نور و روشنائی را هدیه داده است. و از آن پس آتش را به عنوان قبله قرار داد

بـگـفـتـــا فــــروغ اســـت ایــن ایــــزدی...............پــرسـتــیــد بــایــــد ، اگــــر بـــخــــردی

او به مردم یادآور شد که این نور و روشنائی از قدرت ها و نعمت های یزدان است

، پس اگر صاحب خرد و اندیشه هستیم، باید یزدان یکتا را پرستش کنیم

شــب آمــد ، بــرافـروخــت آتش چو کوه...............هــمــــان شــــاه در گــــرد او بـــا گــروه

هنگام شب ، آتشی به بزرگی یک کوه افروختند و هوشنگ شاه و گروهی از یاران او در گرد

آتش جمع شدند

یــکی جـشن کرد آن شـب و بـاده خورد...............ســـده نـــام آن جــشــن فـرخـنـده کـرد

آن شب را جشن گرفتند و شادی بسیار کردند. هوشنگ نام آن جشن را "سده " گذاشت

ز هـوشـنــگ مــانــد ایـن سـده یـادگــار...............بــســـی بـــاد چـون او دگـــر شـــهـریـار

"جشن سده" از هوشنگ به یادگار ماند. شهریاران بسیاری مانند هوشنگ هستند

کــز آبــــاد کـــردن جـــهــان شـــاد کــرد...............جـهــانــی بـــه نــیــکــی ازو یـــاد کـــرد

که با آباد کردن جهان ، مردم را شاد کردند و مردم از آنها به نیکی یاد می کردند

بـــدان ایـــــزدی ، فــــر و جــــاه کــیــان...............ز نــخـجـیــــــر ، گـــور و گـــــوزن ژیــــان

بعد از آن با شکوه و جلال کیانی ، گور و گوزن و آهو را در شکارگاه ها...

جــدا کــــرد گـــــاو و خــــر و گــوسپـنـد...............بـــــورز آوریــــد آنــچـــه بـــُد ســودمـنــد

... از گاو و خر و گوسفند جدا کرد و از آنها در زمینه هایی که سودمند بودند استفاده کرد

جـهــانـــدار ، هــوشـنـگ با هـوش گفت...............بــداریـــدشـــان را جــــدا ، جـفـت جفت

شاه جهان ، هوشنگ با هوش گفت که اینها را جدا و جفت جفت نگهداری کنید

بــدیـشـان بـورزیــد و زیــشــان خــوریــد...............هـمــــی بــــا چــرا خـویـشـتـن پــروریـد

آنها را پرورش دهید و در کشت و ورز از آنها استفاده کنید و از شیر آنها بخورید

ز پـــویـنــدگـان ، هـر که مویش نکوست...............بـکـشـت و ز ایــشـان بـراهیخت پـوست

از میان جانوران دیگر ، آنهایی که دارای موی خوب و پوست نرمی بودند ، کشت و پوستشان

را جدا کرد

چــو سـنـجــاب و قـاقـم ، چـه روباه نرم...............چـهارم سـمور اسـت ، کـش مـوی گـرم

مانند سنجاب و قاقم و روباه و سمور که دارای موی گرم و نرمی هستند

بــدیـنــگــونــه از چـــرم پـــویــنـــدگـــان...............بــپـــوشــیـــد بــــالای گـــویــنـــدگــــان

بدین ترتیب با پوست و چرم جانوران ، جامه های نیکو برای گویندگان ( مردم ) فراهم کرد

ببـخـشـید و گـسـتـرد و خـورد و سـپـرد...............بـــرفـــت و جــــز از نــــام نــیــکی نـبـرد

او در زندگی خود بسیار بخشش کرد و با کارهای خیر زندگیش را گذراند و هنگامیکه از

جهان رفت ، جز نام نیک از خود چیزی باقی نگذاشت

چــهـل ســال بـــا شـادکــامــی و نــــاز...............بــه داد و دهــــش بــــود ، آن ســـرفـراز

او در مدت چهل سال پادشاهی خود ، با شادی و سرور ، با سرفرازی مشغول برقراری عدل

و بخشش بود

بــســی رنــج بـــــرد انـــدر آن روزگــــار...............بـــه افــســون و انـدیشـه ی بـی شمار

او در زندگی خود بسیار رنج برد و اندیشه های بسیاری در سر داشت

چــــو پـــیــش آمــــدش روزگــــار بـهـی...............ازو مــــردری مــــانـــد تـــخـــت مــهــی

هنگامی که روزگار برای او پایان یافت ، تخت پادشاهی از او به یادگار باقی ماند

زمـــانـــه نـــدادش زمــــــانـــی درنــــگ...............شــد آن شـــاه هـوشـنگ با رای و هنگ

روزگار به او لحظه ای درنگ نداد و او مانند همه ی مردم از دنیا رفت

نــه پــیـوســت خـواهـد جهان بـا تو مهر...............نــه نــیـــز آشـــکــارا نـــمـــایــدت چـهـر

روزگار همواره برای تو مهر و خوبی نمی خواهد و چهره ی خود را آشکارا به تو نشان نمی دهد

پــســر بـــُد مـــر اورا یـــکــی هوشمنـد...............گــرانــمــایــه طـهــمـــورث دیــــو بــنــــد

پسر او فردی هوشمند بود که طهمورث دیو بند نام داشت

بــیــامـــد بــه تــخــت پــدر بــر نشست...............بـــه شــاهــی کـمـر بـر میان بـر ببـست

بعد از پدرش او بر تخت پادشاهی نشست و کمر پادشاهی را به کمر بست

هــمــه مــوبـــدان را ز لــشــکــر بـخواند...............بــه چــربــی چــه مــایـه سخن ها برانـد

تمام روحانیان را از لشکر خواند و در میان آنها به خوبی سخن گفت

چــنــیـــن گفت که امروز این تخت و گاه...............مــــرا زیــبــــد و تـــاج و گـــرز و کــــــلاه

چنین گفت که امروز این تخت و تاج و گرز و کلاه در اختیار من است

جـهــان از بـــدی هـــا بـشـویــم بــــرای...............پــــس آنـــگــــه کــنـم در کهی گرد پای

پس جهان را از بدی ها پاک می کنم ، سپس بر تخت پادشاهی آسوده و استوار می نشینم


در این قسمت فردوسی چگونگی پدید آمدن آتش را بیان می کند.

روزی که هوشنگ با گروهی از یاران خود به سوی گوهی در حرکت بودند مار سیاه و دراز اندامی به سرعت به طرف آنها حرکت می کند.

هوشنگ سنگی را به طرف مار پرتاب می کند ولی مار فرار می کند و کشته نمی شود.

از برخورد آن سنگ به سنگ های روی زمین ، جرقه هایی بوجود می آید و آتش پدید می آید.

هوشنگ بخاطر این آتش خدا را بسیار سپاس می گوید وآتش را نشانه ی قدرت خدا می داند ، به همین دلیل آتش را به عنوان قبله انتخاب می کند. همانطور که سنگ حجرالاسود قبله ی تازیان است.

(به ایرانیان قدیم ، مجوس یا آتش پرست می گفتند ، در حالیکه ایرانیان از همان ابتدا یزدان یکتا را پرستش می کردند و آتش را به عنوان محراب و قبله گاه خود انتخاب کرده بودند. همانطور که امروزه مسلمانان ، خانه ی کعبه را قبله ی خود می دانند و به سوی آن عبادت و سجده می کنند ، ایرانیان نیز به سوی آتش سجده و عبادت می کردند و هدف آنها پرستیدن آتش نبود ( همانور که هدف مسلمانان پرستش سنگ و خاک نیست ! ) بلکه آنان آتش را به عنوان نشانه ای از عظمت یزدان یکتا می دانستند و به همین دلیل به سوی آن عبادت می کردند. آتشکده های ایرانیان نیز مانند مساجد امروزی ما ، محل عبادت ایزد یکتا بوده است !

شما به عنوان یک ایرانی بدانید که ایرانیان از همان ابتدا یکتاپرست بودند و هرگز لقب مجوس یا آتش پرست را نپذیرید !! )

همان شب هوشنگ جشنی را ترتیب داد و آتشی به بزرگی یک کوه افروخت و نام آن جشن را " سده " گذاشت.

جشن سده یکی از یادگارهای هوشنگ است.

هوشنگ در 40 سال پادشاهی خود بخشش و داد بسیار کرد.

بعد از او پسرش طهمورث که به "دیو بند" معروف بود به تخت پادشاهی نشست.

 
 
   |    نوشته شده توسط قاصدک
 
 
 

بر آوردن هوشنگ آهن از سنگ

نــخـسـتـیــن یـکی گوهر آمد به چنگ...............بــدانــش ز آهـــن جــدا کـــرد سـنـگ

در آغاز او گوهری را پیدا کرد ، او توانست از سنگ ، آهن جدا کند

ســـرمـــایــه کـــرد آهـــن آب گــــــون...............کـــزان سـنـــگ خــارا کـشیدش برون

آهنی را که از سنگ خارا بیرون کشیده بود را سرمایه ی امور فنی قرار داد

چـو بـشـنـاخـت ، آهـنگری پـیشه کرد...............کــجــا زو تــبـــر ، اره و تــیــشــه کـرد

هنگامیکه آهن را شناخت ، شغل آهنگری را بنیاد کرد و بوسیله ی آن ، تبر و اره و

تیشه و دیگر ابزار هایی که لازم داشتند را تهیه کردند

چو این کرده شد ، چاره ی آب ساخت...............ز دریـــا بــرآورد و هـــامـــون نــواخــت

هنگامیکه این کار انجام شد ، به فکر تهیه آب افتاد

بــه جــوی آنـگــهــی آب را راه کـــــرد ...............بــه فـــر کــئــــی ، رنـــج کـــوتـاه کرد

در آن هنگام آب را از جویبار ها جاری ساخت و با فکر سرشار خود از رنج ها کاست

چــو آگـــاه مــــردم بـــر آن بــر فــــزود...............پــراکــنـــدن تــخـــم و کــشت و درود

هنگامیکه آب از جویبار ها روان شد ، کار کشت و زرع و درو آغاز شد

بـسنـجـید پـس هر کسی نان خویش ...............بــورزیــد و بـشنـاخـت سامـان خویش

از آن پس هر کسی توانست از دسترنج خودش نان تهیه کند و به کار کشت و زرع پرداختند

از آن پـیـش کـایـن کـارها شـد بـسیج ...............نــبـُد خـوردنــی هــا بـجـز میوه ، هیچ

قبل از این ، خوردنی مردم فقط از میوه ی درختان بود

هـمـه کـار مــردم نــبــودی بــه بـــرگ...............کـه پـوشــیـدنـیـشــان هـمـه بود برگ

زندگی مردم آنچنان که باید سامانی نداشت و لباس آنها از برگ درختان بود

پــــرسـتـیـــدن ایـــزدی بــــود پــیــش...............نـیـــا را هــمــیــن بـــود آئــین و کیش

ولی ایزد یکتا را می پرستیدند ، همانگونه که در دوران جدش کیومرث این آئین رواج داشت

بــه سـنــگ انـدر ، آتـش ازو شد پدیـد...............کـــزو روشــنـــی در جـهــان گستریـد

هوشنگ توانست آتش را از سنگ بیرون بکشد و توسط آن در جهان روشنی بیفروزد


در این قسمت به بیرون کشیدن آهن از سنگ توسط هوشنگ پرداخته شده است.

هنگامیکه هوشنگ از سنگ خارا ، آهن را بیرون کشید ، شغل آهنگری را ایجاد کرد و توسط آن وسایل مورد نیازشان را مثل اره و تبر و تیشه تهیه کردند.

بعد از آن به فکر تهیه ی آب لازم افتاد و توانست آب را در جویبار ها روان کند. با اینکار کشاورزی و کشت و درو در میانمردم رواج یافت و مردم توانستند از دسترنج کار خویش نان تهیه کنند.

قبل از آن خوردنی های مردم فقط از میوه ی درختان بود و زندگی آنها سامانی نداشت ولی با این حال ایزد یکتا را پرستش می کردند.

 
 
   |    نوشته شده توسط قاصدک
 
 
  سلام به دوستای خوب خودم.

عیدتون مبارک! نماز و روزه هاتون قبول!

ما رو که تو دعاهاتون فراموش نکردید؟!

منتظر ادامه ی شاهنامه خونی باشید!


هنوز هستم...


 
 
   |    نوشته شده توسط قاصدک
 
 
     
بالا
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور