|
بنیاد نهادن جشن سده
یـکـی روز شـاه جــهــان ســـوی کــــوه...............گــذر
کـــرد بــا چــنــد کــس هـم گــروه
یک روز هوشنگ ، پادشاه جهان با چند نفر از
یارانش از کنار کوهی عبور می کردند
پـــــدیـــد آمــــــد از دور چــیــــــزی دراز...............ســیـــه
رنـــگ و تــیـــره تـن و تـیــز تـاز
ناگهان مار سیاه و قوی و دراز اندامی به سرعت از
دور نمایان شد
دو چشم از بر سر ، چو دو چشمه خون...............ز دود دهــــانـــش
جـهــان تــیــره گـــون
دو چشم او مانند دو چشمه ی خون قرمز رنگ بود و
از دهانش دود تیره رنگی بیرون می آمد
نــگـــه کــرد هـوشنــگ بـا هوش سنگ...............گــرفـتش
یـکی سنگ و شد پیش جنگ
هوشنگ ، با هوش و ذکاوت به سنگ نگاه کرد و سنگ
را در دست گرفت و به جنگ مار رفت
بــه زور کــیـــانــــی بــیــازیـــد دســــت...............جـهــانــســوز
مار ، از جــهـانجـو بجست
با قدرت و زور کیانی سنگ را به طرف مار پرتاب
کرد ، ولی مار با چالاکی فرار کرد
بــر آمــد بــه سنـگ گـران ، سنگ خورد...............هم آن
و هم این سنگ بشکسـت خورد
سنگی که هوشنگ پرتاب کرده بود ، به سنگ بزرگی
برخورد کرد و هر دو سنگ به تکه های ریزی شکسته شدند
فــروغــی پــدیــد آمــد از هـر دو سنــگ...............دل
سـنــگ گـــشـــت از فــروغ آذرنـــگ
از برخورد این سنگ ها جرقه هایی ظاهر شد و سنگ
از آن جرقه ها آذرنگ شد
نـشــد مـــار کــشــتــه ولــیـــکــن ز راز...............پــدیـــد
آمــد آتــش از آن ســنــگ بــــاز
آن مار کشته نشد ، ولی راز پدید آمدن آتش از آن
سنگ آشکار شد
هــر آنــکــس کــه بـر سنــگ آهـن زدی...............ازو
روشـــنــــــائــــی پـــدیــــد آمـــــدی
از آن پس هر کس که با آهن به سنگ ضربه می زد (
برخورد دو سنگ خارا ) ، از آن روشنائی و آتش بوجود می آمد
جــهـانـــدار پــیــش جـــهـــان آفـــریـــن...............نــیـــــایـــش
هـمـــی کرد و خواند آفرین
جهاندار (هوشنگ ) در نزد پروردگار یکتا نیایش
کرد و نزد او سپاس گفت
کــه او را فـــروغــی چــنـیــن هدیـه داد...............هـمــیـــن
آتـــــش آنــگــــاه قـبــلـه نهاد
که به او چنین نور و روشنائی را هدیه داده است.
و از آن پس آتش را به عنوان قبله قرار داد
بـگـفـتـــا فــــروغ اســـت ایــن ایــــزدی...............پــرسـتــیــد
بــایــــد ، اگــــر بـــخــــردی
او به مردم یادآور شد که این نور و روشنائی از
قدرت ها و نعمت های یزدان است ، پس اگر صاحب خرد و اندیشه هستیم، باید یزدان یکتا
را پرستش کنیم
شــب آمــد ، بــرافـروخــت آتش چو کوه...............هــمــــان
شــــاه در گــــرد او بـــا گــروه
هنگام شب ، آتشی به بزرگی یک کوه افروختند و
هوشنگ شاه و گروهی از یاران او در گرد آتش جمع شدند
یــکی جـشن کرد آن شـب و بـاده خورد...............ســـده نـــام
آن جــشــن فـرخـنـده کـرد
آن شب را جشن گرفتند و شادی بسیار کردند. هوشنگ
نام آن جشن را "سده " گذاشت
ز هـوشـنــگ مــانــد ایـن سـده یـادگــار...............بــســـی
بـــاد چـون او دگـــر شـــهـریـار
"جشن سده" از هوشنگ به یادگار ماند.
شهریاران بسیاری مانند هوشنگ هستند
کــز آبــــاد کـــردن جـــهــان شـــاد کــرد...............جـهــانــی
بـــه نــیــکــی ازو یـــاد کـــرد
که با آباد کردن جهان ، مردم را شاد کردند و
مردم از آنها به نیکی یاد می کردند
بـــدان ایـــــزدی ، فــــر و جــــاه کــیــان...............ز
نــخـجـیــــــر ، گـــور و گـــــوزن ژیــــان
بعد از آن با شکوه و جلال کیانی ، گور و گوزن و آهو را در شکارگاه ها...
جــدا کــــرد گـــــاو و خــــر و گــوسپـنـد...............بـــــورز
آوریــــد آنــچـــه بـــُد ســودمـنــد
... از گاو و خر و گوسفند جدا کرد و از آنها در
زمینه هایی که سودمند بودند استفاده کرد
جـهــانـــدار ، هــوشـنـگ با هـوش گفت...............بــداریـــدشـــان
را جــــدا ، جـفـت جفت
شاه جهان ، هوشنگ با هوش گفت که اینها را جدا و
جفت جفت نگهداری کنید
بــدیـشـان بـورزیــد و زیــشــان خــوریــد...............هـمــــی
بــــا چــرا خـویـشـتـن پــروریـد
آنها را پرورش دهید و در کشت و ورز از آنها
استفاده کنید و از شیر آنها بخورید
ز پـــویـنــدگـان ، هـر که مویش نکوست...............بـکـشـت
و ز ایــشـان بـراهیخت پـوست
از میان جانوران دیگر ، آنهایی که دارای موی خوب
و پوست نرمی بودند ، کشت و پوستشان را جدا کرد
چــو سـنـجــاب و قـاقـم ، چـه روباه نرم...............چـهارم
سـمور اسـت ، کـش مـوی گـرم
مانند سنجاب و قاقم و روباه و سمور که دارای موی
گرم و نرمی هستند
بــدیـنــگــونــه از چـــرم پـــویــنـــدگـــان...............بــپـــوشــیـــد
بــــالای گـــویــنـــدگــــان
بدین ترتیب با پوست و چرم جانوران ، جامه های
نیکو برای گویندگان ( مردم ) فراهم کرد
ببـخـشـید و گـسـتـرد و خـورد و سـپـرد...............بـــرفـــت
و جــــز از نــــام نــیــکی نـبـرد
او در زندگی خود بسیار بخشش کرد و با کارهای خیر
زندگیش را گذراند و هنگامیکه از جهان رفت ، جز نام نیک از خود چیزی باقی نگذاشت
چــهـل ســال بـــا شـادکــامــی و نــــاز...............بــه
داد و دهــــش بــــود ، آن ســـرفـراز
او در مدت چهل سال پادشاهی خود ، با شادی و سرور
، با سرفرازی مشغول برقراری عدل و بخشش بود
بــســی رنــج بـــــرد انـــدر آن روزگــــار...............بـــه
افــســون و انـدیشـه ی بـی شمار
او در زندگی خود بسیار رنج برد و اندیشه های
بسیاری در سر داشت
چــــو پـــیــش آمــــدش روزگــــار بـهـی...............ازو
مــــردری مــــانـــد تـــخـــت مــهــی
هنگامی که روزگار برای او پایان یافت ، تخت
پادشاهی از او به یادگار باقی ماند
زمـــانـــه نـــدادش زمــــــانـــی درنــــگ...............شــد
آن شـــاه هـوشـنگ با رای و هنگ
روزگار
به او لحظه ای درنگ نداد و او مانند همه ی مردم از دنیا رفت
نــه پــیـوســت خـواهـد جهان بـا تو مهر...............نــه
نــیـــز آشـــکــارا نـــمـــایــدت چـهـر
روزگار همواره برای تو مهر و خوبی نمی خواهد و
چهره ی خود را آشکارا به تو نشان نمی دهد
پــســر بـــُد مـــر اورا یـــکــی هوشمنـد...............گــرانــمــایــه
طـهــمـــورث دیــــو بــنــــد
پسر او فردی هوشمند بود که طهمورث دیو بند نام
داشت
بــیــامـــد بــه تــخــت پــدر بــر نشست...............بـــه
شــاهــی کـمـر بـر میان بـر ببـست
بعد از پدرش او بر تخت پادشاهی نشست و کمر
پادشاهی را به کمر بست
هــمــه مــوبـــدان را ز لــشــکــر بـخواند...............بــه
چــربــی چــه مــایـه سخن ها برانـد
تمام روحانیان را از لشکر خواند و در میان آنها
به خوبی سخن گفت
چــنــیـــن گفت که امروز این تخت و گاه...............مــــرا
زیــبــــد و تـــاج و گـــرز و کــــــلاه
چنین گفت که امروز این تخت و تاج و گرز و کلاه
در اختیار من است
جـهــان از بـــدی هـــا بـشـویــم بــــرای...............پــــس
آنـــگــــه کــنـم در کهی گرد پای
پس جهان را از بدی ها پاک می کنم ، سپس بر تخت پادشاهی آسوده و استوار می نشینم
در این قسمت فردوسی چگونگی پدید آمدن آتش را
بیان می کند.
روزی که هوشنگ با گروهی از یاران خود به سوی
گوهی در حرکت بودند مار سیاه و دراز اندامی به سرعت به طرف آنها حرکت می کند.
هوشنگ سنگی را به طرف مار پرتاب می کند ولی مار فرار می کند و کشته نمی شود.
از برخورد آن سنگ به سنگ های روی زمین ، جرقه
هایی بوجود می آید و آتش پدید می آید.
هوشنگ بخاطر این آتش خدا را بسیار سپاس می گوید
وآتش را نشانه ی قدرت خدا می داند ، به همین دلیل آتش را به عنوان قبله انتخاب می
کند. همانطور که سنگ حجرالاسود قبله ی تازیان است.
(به ایرانیان قدیم ، مجوس یا آتش پرست می
گفتند ، در حالیکه ایرانیان از همان ابتدا یزدان یکتا را پرستش می کردند و آتش را
به عنوان محراب و قبله گاه خود انتخاب کرده بودند. همانطور که امروزه مسلمانان ،
خانه ی کعبه را قبله ی خود می دانند و به سوی آن عبادت و سجده می کنند ، ایرانیان
نیز به سوی آتش سجده و عبادت می کردند و هدف آنها پرستیدن آتش نبود ( همانور که
هدف مسلمانان پرستش سنگ و خاک نیست ! ) بلکه آنان آتش را به عنوان نشانه ای از
عظمت یزدان یکتا می دانستند و به همین دلیل به سوی آن عبادت می کردند. آتشکده های
ایرانیان نیز مانند مساجد امروزی ما ، محل عبادت ایزد یکتا بوده است !
شما به عنوان یک ایرانی بدانید که ایرانیان
از همان ابتدا یکتاپرست بودند و هرگز لقب مجوس یا آتش پرست را نپذیرید !! )
همان شب هوشنگ جشنی را ترتیب داد و آتشی به
بزرگی یک کوه افروخت و نام آن جشن را " سده " گذاشت.
جشن سده یکی از یادگارهای هوشنگ است.
هوشنگ در 40 سال پادشاهی خود بخشش و داد بسیار
کرد.
بعد از او پسرش طهمورث که به "دیو
بند" معروف بود به تخت پادشاهی نشست.
|